خاطرات شخصی!
صحنه اول: ۱۶ خرداد / سه راه اقدسیه/ ساعت ۴ نصفه شب
بعد از مناظره احمدی نژاد با کروبی است. با حسین (رفیق فابریکم)، حدود ۳ - ۴ ساعت است که داریم بوق می زنیم و شعار می دهیم و پرچم می چرخانیم. مثل همه شبهای گذشته تبلیغات اتخاباتی، دارد خیلی خوش می گذرد. یادش بخیر، چه شبهای قشنگی بود، چه عشق و حالی داشت. سه راه اقدسیه که رسیدیم، تجمعی شکل گرفته بود. حسین با آن بوق کامیونی دو لولی که نمی دانم از کجا آورده بود، گرمای خاصی به تجمع بخشید و کلا کل کل سبزهای زیاد آنجا با آن تجمع پرچمی ها و تجمعات دیگرشان را خواباند. باور کنید اینقدر بوق زد که تا ۳ روز دلش درد می کرد. چه چیزهایی که ندیدیم و چه کارهایی که نکردیم! اما برای من جالب ترین قضیه در آن شب و شبهای دیگر قبل از انتخابات این بود که همه مردم در عین داشتن تعارض عقیدتی و سیاسی، با هم کاملا دوست و برادر بودند. "اینوری ها" و "آنوری ها" همگی با هم حال می کردیم. خیلی خوشحال بودم که می دیدم چقدر این مردم جنبه سیاسی ـ اجتماعی پیدا کرده اند. با خودم فکر می کردم که آیا یاد این خوشی ها، همیشه برایم همین جوری دلنشین و پایدار باقی می ماند؟
صحنه دوم: ۲۳ خرداد/ خیابان فاطمی/ ساعت ۸ صبح
داشتم می رفتم سرکار که دودی از دور توجهم را جلب کرد. نزدیکتر که رفتم سر و صداهای زیادی را شنیدم و دیدم چند سطل زباله وسط خیابان آتش زده شده است و عده ای هم در پشت آن آتش تجمع کرده بودند. همان موقع فهمیدم که دود و آتش نامه معروف به واقعیت تبدیل گشته است. همان موقع بود که فهمیدم این آتش، فقط آتش معمولی نیست و "یک آدم عادی" مثل من نمی تواند آن را خاموش کند. همان موقع بود که... بگذریم... جمعیتی که کنار آتش بودند، شعار می دادند. می گفتند که رای ما کجاست؟! اولین بار "تقلب" را آنجا شنیدم. بعضی از نفرات آن جمعیت به سمت چند تا مغازه و بانک سنگ پرتاب می کردند. نیم ساعتی گذشته بود و من هاج و واج داشتم از دور تماشا می کردم که یک عده موتور سوار ناجا آمدند و زد و خورد شروع شد. در آن لحظات من برای اولین بار صحنه های تلخ درگیری را دیدم.
صحنه سوم: ۲۵ خرداد/ خ انقلاب/ ساعت ۵ بعد از ظهر
از این و آن شنیدم که قرار است تجمعی برگزار شود. البته در بعضی از وبلاگها و سایت هایی که باز بودند هم دیده بودم و البته منتظرش هم بودم. معلوم بود که تجمع بزرگی می شود. چون اخبار را که در هر کجا می خواندم و هر جایی که می رفتم، صحبت فقط از یک چیز بود، "تقلب!". به هر حال همیشه تقلب، معترض خاص خودش را با خود به همراه داشته است. من هم که شدیدا کنجکاو و البته سیاسی! مگر می شود از دست بدهم؟ باید همه چیز را خودم ببینم. با توجه به حوادث دو روز گذشته (مخصوصا کوی دانشگاه) که به لطف فیلتر عزیز! زیاد از آنها چیزی نمی دانستم، مطمئن بودم که حتما اتفاق خاصی می افتد. با اتوبوس به میدان انقلاب رسیدم. جالب است، اتوبوس جلوتر نمی رود، انگار هماهنگ شده بود! آن چیزی که می بینم راهپیمایی آرامی است. از میدان انقلاب به سمت آزادی می رویم. اعتراف می کنم که از دیدن این همه مخالف که جرات کرده بودند اینگونه به خیابان بیایند و راحت هر چه دلشان خواست شعار دهند، بسیار تعجب کرده بودم و به عنوان یک طرفدار نظام مقداری هم از آینده ترسیده بودم. هر از چند گاهی یک نفری شعار می دهد و بقیه هم با هیجان تکرار می کنند. سمت و سوی شعارها در جهت "رای ما کجاست" و داستان "خس و خاشاک" است. اولین بار شعار "مرگ بر دیکتاتور" را آن روز شنیدم. البته گاهی شعارهای تند و بی ادبانه ای هم از سوی بعضی داده می شد، ولی کم بود. با توجه به اینکه سمت و سوی من با معترضان در یک جهت نبود و با این راهپیمایی شان هم موافق نبودم، از آن جمع جدا شدم و به سمت خانه راه افتادم. همان شب و بعدها به مرور، از طرق مختلف اطلاعاتی از حادثه پیچیده آن روز (ماجرای پایگاه بسیج ۱۱۷ عاشورا) به دستم رسید که به خوبی فهمیدم چه حادثه بسیار مهمی از دست و چشمم رفته است.
صحنه چهارم: ۳۰ خرداد/ خ آزادی/ شب
صحبت های دیروز رهبر در نماز جمعه خیلی برایم اثر گذار بود. شدیدا منتظر بودم که ببینم با قضیه ای به این بزرگی که ارکان حکومت را دچار اشکال کرده است، چگونه برخورد می کند؟ به نظر من، خطبه های آن روز رهبر، ایدئولوژی و نقشه آپ تو دیت شده انقلاب اسلامی سال ۵۷ در سال ۸۸ است. در سایتها خواندم که شنبه باز هم قرار است تجمعی برگزار گردد. از صبح با خودم کلنجار می رفتم که بروم یا نروم؟ نمی خواستم بروم چون رهبر همه را به آرامش و حل قانونی مسائل دعوت کرده بود و گفته بود که مردم به خیابانها نیایند. از طرفی می خواستم بروم چون از ساعت ۳ بعد از ظهر به بعد هر کسی که از در محل کار داخل می شد، می گفت: "آقا نمی دونی چه خبر بود!" یادم نمیاد چی شنیدم و چی شد، ولی بالاخره رفتم. یک موتوری گرفتم و راه افتادم. از اتوبان یادگار که پایین می آمدیم، دودهای زیاد را از فاصله بسیار دور مشاهده می کردم. واقعا از این حجم دود آن هم در چند جهت مخالف تعجب کرده بودم. به خیابان آزادی که نزدیکتر شدیم، موتوری بنده خدا جلوتر نمی آمد و به ناچار پیاده شدم. تا به خیابان آزادی برسم، این قدر صحنه های خرابی و آتش دیدم که فکر کردم جنگ شده که البته شده بود.
خرابکاران آنچنان صحنه هایی را بوجود آورده بودند که من از دیدن آن باورم نمی شد. با دیدن رفتار چند تجمع کوچک معترضین که دسته های ۱۰۰-۲۰۰ نفره بود و شنیدن شعارهای بسیار تند آنها یقین کردم که خبری است و بالاخره مثل اینکه تصمیمشان را گرفته اند! یک گروه "لباس شخصی" را دیدم که در حال درگیری با اغتشاشگران بودند. تا به خودم بیایم، من هم یکی از آنها شده بودم. صحبت عقل و منطق دیگر نبود و تصمیم گرفتم که با این جور آدمها با زبان خودشان صحبت کنم. حدود ۲۰ تا موتور شده بودیم و داشتیم چرخ می زدیم که به خیابان آذربایجان رسیدیم. آنجا یک درگیری بزرگ بود و معترضین در آن سمت جنوبی خیابان یک سنگر مانند برای خود درست کرده بودند و تا پشت بامها هم آدم بود و سنگ پراکنی شدید و کلی هم آتش و ... خودتان می دانید دیگر. خیلی از ماموران ناجا و افراد دیگر را زخمی دیدیم و معلوم بود که درگیری سختی اتفاق افتاده است. آنوری ها در حال تخریب همه چیز بودند. از شیشه های خونه مردم و ماشین های پارک شده بگیر تا تابلوی راهنمایی و صندوق صدقات!! من آن شب مطمئن شدم که این عده فقط برای خرابکاری و براندازی آمده اند و منظورشان چیز دیگری است. خلاصه بگم، طی یک جنگ تمام عیار (واقعا جنگ بود!) که به زخمی شدن حدود ۱۵۰ نفر از ما و فقط خدا می دونه چند نفر از سبزها (فکر کنم حداقل ۱۰۰۰ نفرشان را در حین کتک خوردن دیدم) منجر شد، به اصطلاح آن خیابان "پاک" شد. این کلمه ای بود که یک کت شلواریه در بی سیمش می گفت.
آن قدر آن روز خون و خونریزی دیدم که تا چند مدت حالم بد بود. از اینکه اینگونه برادران هموطن من جلوی همدیگر ایستاده اند و چکارهایی که نمی کردند، واقعا احساس درد و عجز می کردم. اما چه کنم که "آنوری ها" هیچ راه دیگری برای ما "اینوری ها" باقی نگذاشته بودند.
چقدر آن شب که تا صبح طول کشید، سیاه و تلخ بود...
صحنه پنجم/ ۱۳ آبان/ خ کریمخان/ ساعت ۱۲ ظهر
مطمئنم که باز هم حادثه ای پیش می آید. البته با دیدن صحنه های روز قدس و اجتماع عظیم مردم، خیالم دیگر از بحرانی بودن شرایط راحت شده است. تا قبل از روز قدس، من فکر می کردم که مردم به خواب رفته اند ولی چقدر در اشتباه بودم. آخر من هر سال به راهپیمایی روز قدس می رفتم ولی سال ۸۸ جمعیت از همیشه بیشتر بود. از ساعت ۹ صبح است که در محدوده لانه جاسوسی چرخ می زنم. با یک نگاه کلی فهمیدم که تجمع اصلی سبزها، در اطراف سفارتخانه سابق آمریکا نیست. چند نفر گفتند که ۷ تیر شلوغ شده است. به آنجا که رسیدم، درگیری شروع شده بود. گاز اشک آور و یگان ویژه و باتوم و ... از چیزی که تعجب می کردم، تعداد بسیار زیاد ماموران بود. در هر نقطه ای که سبزها آتش بازی می کردند و شعار می دادند، آنها سریعا به آنجا هجوم می بردند و باز هم صحنه های تلخ نزاع و درگیری را می دیدم. نیروهای پلیس، جمعیت معترض را از طریق خیابان کریمخان به سمت میدان ولیعصر هدایت می کردند. هر چند وقت یکبار شعاری از طرف سبزها و متعاقبا جوابی از طرف ماموران و بازهم همان داستان غم انگیز... سر حافظ درگیری تقریبا جدی شده بود. شعارها تندتر و البته سطل آشغال هم که یک گوشه همیشگی ماجرا بود. من کلا کاری به قضایا نداشتم و یگ گوشه ای ایستاده بودم و فقط تاسف می خوردم و آه می کشیدم. اعصابم هم مثل همیشه از دیدن این همه بزن بزن گمراهانه خرد بود. صحنه ای توجهم را به خود جلب کرد. چند تا مامور ناجا ریخته بودند سر یک خانم و داشتند او را می زدند. جلو رفتم و تا آمدم کمک کنم، فکر کردند من بیچاره هم سبزم و ... خلاصه بگم، یک کتک حسابی هم آن روز خوردیم. به هر صورتی که بود، با کمک چند نفر دیگه از دست یگان ویژه در رفتیم. معلوم بود که زور "آنوری ها" دیگر به "اینوری ها" نمی رسد و صحنه های درگیری کلا تا ساعت ۳ بعد از ظهر جمع شد.
صحنه ششم/ ۱۶ آذر/ خ انقلاب/ ساعت ۱۲ ظهر
مثل همیشه حی و حاضر آمده ام تا همه چیز را خودم ببینم. جمعیت سبزها خیلی کم شده است. ریزشی که در محافل سیاسی از آن صحبت می شود را دارم به خوبی می بینم. در کوچه پس کوچه های انقلاب درگیری مختصری به وجود آمده بود. تا به آنجا برسم، اصلا به کلی جمع شده بود. علت کم شدن معترضین را هر چه که فرض کنیم، من با چشمان خودم دیدم جنبشی که ۳۰ خرداد نصف تهران را به آتش کشیده بود، در آن روز فقط توانست ۳- ۴ تا درگیری محدود داشته باشد و آتشی با چند تا سطل زباله محدود. کلا تا ساعت ۲ بعد از ظهر دیگه حتی شعاری هم شنیده نمی شد. البته بزن بزن ادامه داشت و البته قدرت فقط با اینوری ها بود. در یک صحنه یادم هست که یک دختر را ماموران اطلاعاتی گرفته بودند و به شکل نافرمی داشتند با خودشان می بردند! جلو که رفتم و اعتراضم را که بیان کردم، من را هم دستگیر کردند! به هر حال نمردیم و سیاسی هم شدیم. من و شش نفر دیگر را با یک ون ناجا به کلانتری بردند. جای شما خالی، باز هم کتک و کتک کاری و... آنجا با هزار عذر و بهانه و البته حضور پدرم، توانستیم که ماموران را متقاعد کنیم که به خدا من کاره ای نیستم و ... بالاخره نجات پیدا کردم.
تا دلتان بخواهد صحنه های بزن بزن و خون و خونریزی در سال ۸۸ دیده ام. تازه خیلی از روزهای دیگر را فاکتور گرفتم مثل ۱۸ تیر، نماز جمعه هاشمی، روز قدس، ۲۲ بهمن. نه کیهان هستم که بگویم معترضان ۳هزار نفر بودند و نه بی بی سی که از ملیونها بگویم! نه صدا و سیما هستم که همه سبزها را یک مشت آشوبگر مزد بگیر آمریکا معرفی کنم و نه بالاترین که همه طرفداران نظام "جمهوری اسلامی" را مزدور و حکومتی خطاب کنم. من فقط "یک آدم عادی" هستم که مثل خیلی دیگر از مردم تهران همه چیز را از نزدیک با چشمان خودم دیده ام و طبعا قضاوت و فعل مخصوص به خودم را دارم. انواع و اقسام بی عدالتی و صحنه های منزجر کننده از هر دو طرف، برای من هیچ نوع قضاوتی در فرع ماجرا باقی نمی گذارد. به قول قدیمی ها، "شهر که شلوغ بشه، قورباغه هفت تیرکش میشه". دعوا به هر صورت که باشد فرقی نمی کند، یک سری حرکات غیر منطقی و غیر عقلانی را منجر می شود. به نظر من اشتباه در اصل ماجراست. به نظر من وقتی کار به خیابان و صحنه درگیری کشیده شود، دیگر هیچ چیزی ملاک و معیار نیست و همه دیدیم که عاقبت اعتراض خیابانی به آن شکل به کجا منتهی شد! من تقصیر اصلی را متوجه رهبران جمعیت معترض می دانم. چون آنها بودند که شروع کردند و پای مردم را به خیابان کشاندند. آنها بودند که دوست داشتند مردم ایران مثل گلادیاتورها روبروی همدیگر بایستند. آنها بودند که از احساسات پاک و عدالت جوی مردم سوء استفاده کردند و به قول معروف فتنه را رهبری کردند. تقصیر آن افعال نابخردانه جوانهایی که من در خیابان دیدم (از هر دو طرف)، یک هزارم جرم گفتار این آقایان و خانمهای گردن کلفت هم نیست. اگر مردم را به خیابان نمی آوردند، این همه اندوه و درد باقی نمی ماند. آیا واقعا هیچ راه دیگری نبود؟؟
کلیت اعتراض "سبزها" برای من قابل درک است ولی به خیابان کشاندن آن را اصلا نمی فهمم! وقتی هزاران نفر در یک نزاع دسته جمعی شرکت می کنند، چگونه می توان گفت که مشت اول را چه کسی زد و چه کسی کتک زد و چه کسی نزد و در کل کدام گروه بیشتر مقصر بود؟! بارها برای من صحنه هایی پیش می آمد که برای طرفداری از نظام و رهبرم، مجبور می شدم که به "اینوری ها" کمک کنم و چه بسیار دفعاتی که مثل یک سبز واقعی، خودم را در حال کمک کردن به "آنوری ها" می دیدم. مهم برای من عدالت در صحنه است و مثل خیلی های دیگر یک طرفه به قاضی نمی روم. یک قضاوت کلی و یک جانبه هم درباره "سبز" و "بسیج" و "لباس شخصی" و کلا همه مسائل ندارم. در درگیری هایی که من دیدم، همه مقصر بودند. همه. به نظر من اشتباه است که رفتار بد یک نفر در یک جبهه مشخص را به پای رفتار همه مردم آن طرز تفکر گذاشت.
خیلی حرف درباره این نوع مسائل دارم ولی چکار کنم که اگر بیش از این بنویسم، عمرا نمی خوانید!
