تبليغاتX
یک آدم عادی!

یک آدم عادی!

یادداشت نماهای یک آدم کاملا معمولی

خاطرات شخصی!

 

صحنه اول: ۱۶ خرداد / سه راه اقدسیه/ ساعت ۴ نصفه شب

بعد از مناظره احمدی نژاد با کروبی است. با حسین (رفیق فابریکم)، حدود ۳ - ۴ ساعت است که داریم بوق می زنیم و شعار می دهیم و پرچم می چرخانیم. مثل همه شبهای گذشته تبلیغات اتخاباتی، دارد خیلی خوش می گذرد. یادش بخیر، چه شبهای قشنگی بود، چه عشق و حالی داشت. سه راه اقدسیه که رسیدیم، تجمعی شکل گرفته بود. حسین با آن بوق کامیونی دو لولی که نمی دانم از کجا آورده بود، گرمای خاصی به تجمع بخشید و کلا کل کل سبزهای زیاد آنجا با آن تجمع پرچمی ها و تجمعات دیگرشان را خواباند. باور کنید اینقدر بوق زد که تا ۳ روز دلش درد می کرد. چه چیزهایی که ندیدیم و چه کارهایی که نکردیم! اما برای من جالب ترین قضیه در آن شب و شبهای دیگر قبل از انتخابات این بود که همه مردم در عین داشتن تعارض عقیدتی و سیاسی، با هم کاملا دوست و برادر بودند. "اینوری ها" و "آنوری ها" همگی با هم حال می کردیم. خیلی خوشحال بودم که می دیدم چقدر این مردم جنبه سیاسی ـ اجتماعی پیدا کرده اند. با خودم فکر می کردم که آیا یاد این خوشی ها، همیشه برایم همین جوری دلنشین و پایدار باقی می ماند؟

صحنه دوم: ۲۳ خرداد/ خیابان فاطمی/ ساعت ۸ صبح

داشتم می رفتم سرکار که دودی از دور توجهم را جلب کرد. نزدیکتر که رفتم سر و صداهای زیادی را شنیدم و دیدم چند سطل زباله وسط خیابان آتش زده شده است و عده ای هم در پشت آن آتش تجمع کرده بودند. همان موقع فهمیدم که دود و آتش نامه معروف به واقعیت تبدیل گشته است. همان موقع بود که فهمیدم این آتش، فقط آتش معمولی نیست و "یک آدم عادی" مثل من نمی تواند آن را خاموش کند. همان موقع بود که... بگذریم... جمعیتی که کنار آتش بودند، شعار می دادند. می گفتند که رای ما کجاست؟! اولین بار "تقلب" را آنجا شنیدم. بعضی از نفرات آن جمعیت به سمت چند تا مغازه و بانک سنگ پرتاب می کردند. نیم ساعتی گذشته بود و من هاج و واج داشتم از دور تماشا می کردم که یک عده موتور سوار ناجا آمدند و زد و خورد شروع شد. در آن لحظات من برای اولین بار صحنه های تلخ درگیری را دیدم.

صحنه سوم: ۲۵ خرداد/ خ انقلاب/ ساعت ۵ بعد از ظهر

از این و آن شنیدم که قرار است تجمعی برگزار شود. البته در بعضی از وبلاگها و سایت هایی که باز بودند هم دیده بودم و البته منتظرش هم بودم. معلوم بود که تجمع بزرگی می شود. چون اخبار را که در هر کجا می خواندم و هر جایی که می رفتم، صحبت فقط از یک چیز بود، "تقلب!". به هر حال همیشه تقلب، معترض خاص خودش را با خود به همراه داشته است. من هم که شدیدا کنجکاو و البته سیاسی! مگر می شود از دست بدهم؟ باید همه چیز را خودم ببینم. با توجه به حوادث دو روز گذشته (مخصوصا کوی دانشگاه) که به لطف فیلتر عزیز! زیاد از آنها چیزی نمی دانستم، مطمئن بودم که حتما اتفاق خاصی می افتد. با اتوبوس به میدان انقلاب رسیدم. جالب است، اتوبوس جلوتر نمی رود، انگار هماهنگ شده بود! آن چیزی که می بینم راهپیمایی آرامی است. از میدان انقلاب به سمت آزادی می رویم. اعتراف می کنم که از دیدن این همه مخالف که جرات کرده بودند اینگونه به خیابان بیایند و راحت هر چه دلشان خواست شعار دهند، بسیار تعجب کرده بودم و به عنوان یک طرفدار نظام مقداری هم از آینده ترسیده بودم. هر از چند گاهی یک نفری شعار می دهد و بقیه هم با هیجان تکرار می کنند. سمت و سوی شعارها در جهت "رای ما کجاست" و داستان "خس و خاشاک" است. اولین بار شعار "مرگ بر دیکتاتور" را آن روز شنیدم. البته گاهی شعارهای تند و بی ادبانه ای هم از سوی بعضی داده می شد، ولی کم بود. با توجه به اینکه سمت و سوی من با معترضان در یک جهت نبود و با این راهپیمایی شان هم موافق نبودم، از آن جمع جدا شدم و به سمت خانه راه افتادم. همان شب و بعدها به مرور، از طرق مختلف اطلاعاتی از حادثه پیچیده آن روز (ماجرای پایگاه بسیج ۱۱۷ عاشورا) به دستم رسید که به خوبی فهمیدم چه حادثه بسیار مهمی از دست و چشمم رفته است.

صحنه چهارم: ۳۰ خرداد/ خ آزادی/ شب  

صحبت های دیروز رهبر در نماز جمعه خیلی برایم اثر گذار بود. شدیدا منتظر بودم که ببینم با قضیه ای به این بزرگی که ارکان حکومت را دچار اشکال کرده است، چگونه برخورد می کند؟ به نظر من، خطبه های آن روز رهبر، ایدئولوژی و نقشه آپ تو دیت شده انقلاب اسلامی سال ۵۷ در سال ۸۸ است. در سایتها خواندم که شنبه باز هم قرار است تجمعی برگزار گردد. از صبح با خودم کلنجار می رفتم که بروم یا نروم؟ نمی خواستم بروم چون رهبر همه را به آرامش و حل قانونی مسائل دعوت کرده بود و گفته بود که مردم  به خیابانها نیایند. از طرفی می خواستم بروم چون از ساعت ۳ بعد از ظهر به بعد هر کسی که از در محل کار داخل می شد، می گفت: "آقا نمی دونی چه خبر بود!" یادم نمیاد چی شنیدم و چی شد، ولی بالاخره رفتم. یک موتوری گرفتم و راه افتادم. از اتوبان یادگار که پایین می آمدیم، دودهای زیاد را از فاصله بسیار دور مشاهده می کردم. واقعا از این حجم دود آن هم در چند جهت مخالف تعجب کرده بودم. به خیابان آزادی که نزدیکتر شدیم، موتوری بنده خدا جلوتر نمی آمد و به ناچار پیاده شدم. تا به خیابان آزادی برسم، این قدر صحنه های خرابی و آتش دیدم که فکر کردم جنگ شده که البته شده بود.
خرابکاران آنچنان صحنه هایی را بوجود آورده بودند که من از دیدن آن باورم نمی شد. با دیدن رفتار چند تجمع کوچک معترضین که دسته های ۱۰۰-۲۰۰ نفره بود و شنیدن شعارهای بسیار تند آنها یقین کردم که خبری است و بالاخره مثل اینکه تصمیمشان را گرفته اند! یک گروه "لباس شخصی" را دیدم که در حال درگیری با اغتشاشگران بودند. تا به خودم بیایم، من هم یکی از آنها شده بودم. صحبت عقل و منطق دیگر نبود و تصمیم گرفتم که با این جور آدمها با زبان خودشان صحبت کنم. حدود ۲۰ تا موتور شده بودیم و داشتیم چرخ می زدیم که به خیابان آذربایجان رسیدیم. آنجا یک درگیری بزرگ بود و معترضین در آن سمت جنوبی خیابان یک سنگر مانند برای خود درست کرده بودند و تا پشت بامها هم آدم بود و سنگ پراکنی شدید و کلی هم آتش و ... خودتان می دانید دیگر. خیلی از ماموران ناجا و افراد دیگر را زخمی دیدیم و معلوم بود که درگیری سختی اتفاق افتاده است. آنوری ها در حال تخریب همه چیز بودند. از شیشه های خونه مردم و ماشین های پارک شده بگیر تا تابلوی راهنمایی و صندوق صدقات!! من آن شب مطمئن شدم که این عده فقط برای خرابکاری و براندازی آمده اند و منظورشان چیز دیگری است. خلاصه بگم، طی یک جنگ تمام عیار (واقعا جنگ بود!) که به زخمی شدن حدود ۱۵۰ نفر از ما و فقط خدا می دونه چند نفر از سبزها (فکر کنم حداقل ۱۰۰۰ نفرشان را در حین کتک خوردن دیدم) منجر شد، به اصطلاح آن خیابان "پاک" شد. این کلمه ای بود که یک کت شلواریه در بی سیمش می گفت. 
آن قدر آن روز خون و خونریزی دیدم که تا چند مدت حالم بد بود. از اینکه اینگونه برادران هموطن من جلوی همدیگر ایستاده اند و چکارهایی که نمی کردند، واقعا احساس درد و عجز می کردم. اما چه کنم که "آنوری ها" هیچ راه دیگری برای ما "اینوری ها" باقی نگذاشته بودند.
چقدر آن شب که تا صبح طول کشید، سیاه و تلخ بود...

صحنه پنجم/  ۱۳ آبان/ خ کریمخان/ ساعت ۱۲ ظهر

مطمئنم که باز هم حادثه ای پیش می آید. البته با دیدن صحنه های روز قدس و اجتماع عظیم مردم، خیالم دیگر از بحرانی بودن شرایط راحت شده است. تا قبل از روز قدس، من فکر می کردم که مردم به خواب رفته اند ولی چقدر در اشتباه بودم. آخر من هر سال به راهپیمایی روز قدس می رفتم ولی سال ۸۸ جمعیت از همیشه بیشتر بود. از ساعت ۹ صبح است که در محدوده لانه جاسوسی چرخ می زنم. با یک نگاه کلی فهمیدم که تجمع اصلی سبزها، در اطراف سفارتخانه سابق آمریکا نیست. چند نفر گفتند که ۷ تیر شلوغ شده است. به آنجا که رسیدم، درگیری شروع شده بود. گاز اشک آور و یگان ویژه و باتوم و ... از چیزی که تعجب می کردم، تعداد بسیار زیاد ماموران بود. در هر نقطه ای که سبزها آتش بازی می کردند و شعار می دادند، آنها سریعا به آنجا هجوم می بردند و باز هم صحنه های تلخ نزاع و درگیری را می دیدم. نیروهای پلیس، جمعیت معترض را از طریق خیابان کریمخان به سمت میدان ولیعصر هدایت می کردند. هر چند وقت یکبار شعاری از طرف سبزها و متعاقبا جوابی از طرف ماموران و بازهم همان داستان غم انگیز... سر حافظ درگیری تقریبا جدی شده بود. شعارها تندتر و البته سطل آشغال هم که یک گوشه همیشگی ماجرا بود. من کلا کاری به قضایا نداشتم و یگ گوشه ای ایستاده بودم و فقط تاسف می خوردم و آه می کشیدم. اعصابم هم مثل همیشه از دیدن این همه بزن بزن گمراهانه خرد بود. صحنه ای توجهم را به خود جلب کرد. چند تا مامور ناجا ریخته بودند سر یک خانم و داشتند او را می زدند. جلو رفتم و تا آمدم کمک کنم، فکر کردند من بیچاره هم سبزم و ... خلاصه بگم، یک کتک حسابی هم آن روز خوردیم. به هر صورتی که بود، با کمک چند نفر دیگه از دست یگان ویژه در رفتیم. معلوم بود که زور "آنوری ها" دیگر به "اینوری ها" نمی رسد و صحنه های درگیری کلا تا ساعت ۳ بعد از ظهر جمع شد.

صحنه ششم/ ۱۶ آذر/ خ انقلاب/ ساعت ۱۲ ظهر

مثل همیشه حی و حاضر آمده ام تا همه چیز را خودم ببینم. جمعیت سبزها خیلی کم شده است. ریزشی که در محافل سیاسی از آن صحبت می شود را دارم به خوبی می بینم. در کوچه پس کوچه های انقلاب درگیری مختصری به وجود آمده بود. تا به آنجا برسم، اصلا به کلی جمع شده بود. علت کم شدن معترضین را هر چه که فرض کنیم، من با چشمان خودم دیدم جنبشی که ۳۰ خرداد نصف تهران را به آتش کشیده بود، در آن روز فقط توانست ۳- ۴ تا درگیری محدود داشته باشد و آتشی با چند تا سطل زباله محدود. کلا تا ساعت ۲ بعد از ظهر دیگه حتی شعاری هم شنیده نمی شد. البته بزن بزن ادامه داشت و البته قدرت فقط با اینوری ها بود. در یک صحنه یادم هست که یک دختر را ماموران اطلاعاتی گرفته بودند و به شکل نافرمی داشتند با خودشان می بردند! جلو که رفتم و اعتراضم را که بیان کردم، من را هم دستگیر کردند! به هر حال نمردیم و سیاسی هم شدیم. من و شش نفر دیگر را با یک ون ناجا به کلانتری بردند. جای شما خالی، باز هم کتک و کتک کاری و... آنجا با هزار عذر و بهانه و البته حضور پدرم، توانستیم که ماموران را متقاعد کنیم که به خدا من کاره ای نیستم و ... بالاخره نجات پیدا کردم.


تا دلتان بخواهد صحنه های بزن بزن و خون و خونریزی در سال ۸۸ دیده ام. تازه خیلی از روزهای دیگر را فاکتور گرفتم مثل ۱۸ تیر، نماز جمعه هاشمی، روز قدس، ۲۲ بهمن. نه کیهان هستم که بگویم معترضان ۳هزار نفر بودند و نه بی بی سی که از ملیونها بگویم! نه صدا و سیما هستم که همه سبزها را یک مشت آشوبگر مزد بگیر آمریکا معرفی کنم و نه بالاترین که همه طرفداران نظام "جمهوری اسلامی" را مزدور و حکومتی خطاب کنم. من فقط "یک آدم عادی" هستم که مثل خیلی دیگر از مردم تهران همه چیز را از نزدیک با چشمان خودم دیده ام و طبعا قضاوت و فعل مخصوص به خودم را دارم. انواع و اقسام بی عدالتی و صحنه های منزجر کننده از هر دو طرف، برای من هیچ نوع قضاوتی در فرع ماجرا باقی نمی گذارد. به قول قدیمی ها، "شهر که شلوغ بشه، قورباغه هفت تیرکش میشه". دعوا به هر صورت که باشد فرقی نمی کند، یک سری حرکات غیر منطقی و غیر عقلانی را منجر می شود. به نظر من اشتباه در اصل ماجراست. به نظر من وقتی کار به خیابان و صحنه درگیری کشیده شود، دیگر هیچ چیزی ملاک و معیار نیست و همه دیدیم که عاقبت اعتراض خیابانی به آن شکل به کجا منتهی شد! من تقصیر اصلی را متوجه رهبران جمعیت معترض می دانم. چون آنها بودند که شروع کردند و پای مردم را به خیابان کشاندند. آنها بودند که دوست داشتند مردم ایران مثل گلادیاتورها روبروی همدیگر بایستند. آنها بودند که از احساسات پاک و عدالت جوی مردم سوء استفاده کردند و به قول معروف فتنه را رهبری کردند. تقصیر آن افعال نابخردانه جوانهایی که من در خیابان دیدم (از هر دو طرف)، یک هزارم جرم گفتار این آقایان و خانمهای گردن کلفت هم نیست. اگر مردم را به خیابان نمی آوردند، این همه اندوه و درد باقی نمی ماند. آیا واقعا هیچ راه دیگری نبود؟؟
کلیت اعتراض "سبزها" برای من قابل درک است ولی به خیابان کشاندن آن را اصلا نمی فهمم! وقتی هزاران نفر در یک نزاع دسته جمعی شرکت می کنند، چگونه می توان گفت که مشت اول را چه کسی زد و چه کسی کتک زد و چه کسی نزد و در کل کدام گروه بیشتر مقصر بود؟! بارها برای من صحنه هایی پیش می آمد که برای طرفداری از نظام و رهبرم، مجبور می شدم که به "اینوری ها" کمک کنم و چه بسیار دفعاتی که مثل یک سبز واقعی، خودم را در حال کمک کردن به "آنوری ها" می دیدم. مهم برای من عدالت در صحنه است و مثل خیلی های دیگر یک طرفه به قاضی نمی روم. یک قضاوت کلی و یک جانبه هم درباره "سبز" و "بسیج" و "لباس شخصی" و کلا همه مسائل ندارم. در درگیری هایی که من دیدم، همه مقصر بودند. همه. به نظر من اشتباه است که رفتار بد یک نفر در یک جبهه مشخص را به پای رفتار همه مردم آن طرز تفکر گذاشت.

خیلی حرف درباره این نوع مسائل دارم ولی چکار کنم که اگر بیش از این بنویسم، عمرا نمی خوانید! 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/01/31ساعت 22:35  توسط مهدی، یک آدم عادی!   | 

خوبها یا بدها، مسئله این است!

بچه که بودم (البته الان هم هستم!)، توی مدرسه از یک مسئله اعصابم خیلی خرد می شد و هیچی اندازه این قضیه ناراحتم نمی کرد. حتما یادتان هست، همیشه روی تخته سیاه کلاس می نوشتند: "خوبها" و البته کنار آن، "بدها"!
من هیچ موقع نفهمیدم که چرا باید فقط به خاطر یک عمل خوب یا بد، اسم آدم در قسمت خوبها یا بدها  قرار بگیرد؟ چرا باید تمام هویت من اینجوری فقط با یک کلمه خاص نشان داده شود؟! چرا خوبی های من و بقیه فقط به خاطر قرار گرفتن در آن لیست، به کلی حذف می شد؟! قضیه از آنجایی دردناک می شد که بنده در اکثر موارد در قسمت بدها بودم! (باور کنید من آدم خیلی بدی نبودم! اکثرا به خاطر دعوا با مبصر و نرفتن زیر بار زور بود!)
یادتان هست؟ ناظم یا معلم عزیز وارد کلاس می شد و اولین کاری که می کرد به تخته نگاه می کرد و اولویت اول کلاس همیشه رساندن سریع بدها  به سزای اعمال ننگینشان بود.
یادش بخیر، تا می خواستی ثابت کنی و بگی که آقا اجازه به خدا من کاری نکردم، فقط و فقط همان دلیل "بدها" بودن همه چیز را روشن می کرد و انگار هیچ دلیل دیگری پذیرفته نبود. باقی ماجرا را هم که عمرا یادتان نرفته است، خط کش و درد و ... .
اما یک نکته ای بود، همیشه یک عامل تعیین کننده در این ماجرا حضور موثر و پررنگی داشت. تا جائیکه صد در صد قضیه را پوشش می داد. سرنوشت در دستان او و حاکم مطلق بود. مطمئنم یادتان آمد...
"مبصر"! بله مبصر، همان کسی که نقش اول را بازی می کرد. "خوب بودن" یا "بد بودن" تک تک نفرات کلاس، فقط و فقط بسته به نظر مبصر عزیز بود. او بود که در مقام یک قاضی تام الاختیار، حکم به خوب و بد بودن آدم می داد. این خوب و بد بودن، به طور کامل فقط در ذهن او شکل می گرفت! نمی دانم که چه طور قضایا را تحلیل می کرد؟ یا چطور به عدالت (مطمئنا ناقص) ذهن خودش اعتماد می کرد؟ فقط این را می دانم که هر تحلیل و قضاوتی که داشت، فقط در دو خروجی کاملا تعریف شده و مطلق به روی تخته سیاه می نوشت... "خوبها" و "بدها"!!!
همیشه این سوال برایم باقی ماند که چرا آدمها را باید فقط در دو دسته خوبها و بدها ببینیم؟! چرا اینقدر باید به همه چیز (به قول روشنفکرها)، سیاه و سفید بنگریم؟! اصلا ما چطوری و با چه فرآیندی، حق این را پیدا می کنیم که یک آدم را در دسته "خوب" قرار دهیم یا دسته "بد"؟؟
سنم که بالاتر رفت، فهمیدم که انسانها قبلا یک راه حل هایی برای حل این سوالها پیدا کرده اند! نامردا به من نگفته بودند! دو چیز ساده بود! اسم این چیزها، "عقل" و "منطق" است. (سطح مطالب را که حال می کنید!) خلاصه، یاد گرفتم که "قضاوت" برای من در این دو کلمه خلاصه می شود. یعنی همه چیز را با عقل خودم بسنجم  و با منطق همگان آزمایش کنم!
دوباره سنم که بالاتر رفت، فهمیدم عقل من ناقصه و دلیلش هم این است که روز به روز کاملتر می شود. پس یقین کامل، صرفا با عقل خودم و علم منطق به دست نمی آید. سوال بعدی اینجا برایم پیش آمد که پس راه نجات چیست؟ آیا باید تا ابد در چاله جهل و نادانی بمانم؟! عقل من که ناقصه و بالطبع عقل بقیه هم ناقصه و در نتیجه منطق کلی حاکم بر جهان هم ناقصه و ... داشتم گم می شدم ...
اینجا بود که پدر و مادر از جان گرامی ترم، با "دین" آشنایم کردند و من تازه فهمیدم که چه خبر است! سوالها و چاله های بزرگی که همیشه احساس می کردم، با دین به راحتی پر می شد. با آغاز نوجوانی مثل خوره درباره دین تحقیق کردم و به نتیجه رسیدم.
"اسلام" عزیز من، مجموعه ای از عقل و منطق خدایی است که یک سری دستورات دارد که عقل و منطق من هم آن را توجیه می کند. جالب آنکه در مواردی هم که عقل من کفایت نمی کند، خدا برای من تصمیم گرفته است. اسلام به من یاد داد که همه امور با عقل و درک دنیایی توجیه نمی شود و باید گسترده تر از زمان و مکان نگاه کرد. اسلام برای من، ابتدا، وسط و انتهای راه را به خوبی نشان داد. این بود همه آن چیزی که من می خواستم. البته شاخه اصلی آن یعنی "شیعه" که برای خودش فلسفه ای  خاص و داستانی بسیار خاص تر دارد.
اسلام به من یاد داد که آدمها را باید "خاکستری" دید. فقط معصومین (ع) و اولیای الهی سفید کامل و فقط شیطان ملعون کاملا سیاه است. بقیه آدمها در این بین در حال تردد هستند.
اسلام دین لحظه است و در "حال" حکومت می کند. برای گذشته راه دارد و قصاص قبل از جنایت هم ندارد. "گذشته" افراد مهم است ولی مهمتر از آن، "حال" است. در هر لحظه خاص، با در نظر داشتن اصول اسلام، باید تصمیمی خاص برای آن موقعیت بگیری. اسلام تعادل دارد و هر عملی را با وزن و نسبیت خاص خودش می سنجد. ( بسه دیگه، اینجا که مسجد نیست و من هم که روحانی نیستم!)

 

این همه روضه خواندم که این را بگویم:
من از تقسیم بندی "منافق ها" و "دیکتاتورها" هم بیزار شده ام! از "مبصر"ها هم بیشتر بیزارم! 
مسلما تنها راه برای من، باز هم همان "اسلام" زیباست.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/12/08ساعت 18:50  توسط مهدی، یک آدم عادی!   | 

آشنایی سیاسی

به نظرم این سه دلیل کفایت می کند تا من(صابخونه)٬ ‌عقاید خودم را در اینجا "باید" بنویسم.

۱- شفاف سازی: من معتقد به صراحت لهجه هستم آنقدر که تا حالا بعضی جاها هم برایم دردسر ساز شده است. به نظرم باید صاف و پوست کنده همه چیز را گفت. از آدم دو پهلو هم واقعا بیزارم.( مخصوصا از نوع خواصش!)
۲- اعلام مواضع: به هر حال شما به عنوان خواننده اینجا باید بدانید که با چه موجودی طرف هستید. من اینجا نوشته هایم هستم و راهی نیست جر اینکه خودم را بنویسم. قضاوت شما هم مطمئنا از روی همین یادداشت نماهای من است. اینترنت خیلی جالب است٬ باید بنویسی تا بتوانی نفس بکشی.
۳- درخواست مهم : علت اصلی نوشتن مطالب ذیل٬ التماس دعا از شما بزرگواران است. یعنی اینکه من چون "یک آدم عادی" هستم٬ پس حتما در بعضی موارد اشتباه فکر می کنم. می توان گفت که این یک نوع اتمام حجت است با خودم و راهی که طی می کنم. همیشه با خودم فکر می کنم٬ آن روزی مرگ من فرا می رسد که بفهمم دارم اشتباه می کنم و باز هم ادامه دهم. پس خواهشا اگر می بینید که من در موردی اشتباه فکر می کنم٬ حتما به من بگویید. به نظرم اگر با نظرتان سبب هدایت من نشوید٬ یک جورایی شما هم شریک جرم اعمال من می شوید. حتما شما هم اینجوری فکر می کنید که در زندگی امروزی ما سیاست بر همه چیز اثر گذار شده است و سر منشأ خیلی از تصمیم گیری های ماست. من همیشه طرفدار عقل و منطق بوده ام و مشتاقانه مخلص و منتظر آن کسی هستم که من را هدایت کند و آگاهی دهد.

***
به نظرم در ابتدا باید از افراد شروع کرد٬ چون افراد مهم ترین عامل در چرخه سیاست هستند.

حضرت آیت الله آقای خامنه ای
به نظر من ایشان مهم ترین آدم این مملکت هستند. چه موافق ایشان باشید چه مخالف٬ در هر دو صورت فرقی نمی کند٬ چون ایشان بیشترین اثر گذاری را بر هر دو جریان دارد. در حال حاضر در بین خواص و نخبگان سیاسی ایرانی٬ آقای خامنه ای بهترین شخص برای رهبری در ایران است. من فکر می کنم که ایشان در مجموع مشخصات یک رهبر سیاسی را داراست. آقای خامنه ای باهوش٬ اندیشمند٬ شجاع٬ مقتدر٬ سخنران و محبوب هستند. از نقاط قوت ایشان می توان به مرجعیت دینی بودن هم اشاره کرد. به شخصه چون در حال حاضر هیچ کس دیگری را با این مشخصات در ایران نمی بینم٬ ایشان را به عنوان رهبر قبول دارم و البته مطیع اوامرش هم هستم. این را هم بگویم که من اعتقاد آنچنانی به نائب امام زمان بودن ایشان ندارم٬ منظورم این است که برای آقای خامنه ای معصومیت قائل نیستم و به عنوان یک فرمانده به او نگاه می کنم که اسم دینی اش "ولی فقیه" است. ولی فقیهی که در بیست سال گذشته با توجه به شرایط هر زمان٬ بهترین تصمیم را برای اکثریت نیروهایش(مردم) گرفته است. به نظر من آقای خامنه ای توانست یک بر اندازی وسیع و همه جانبه را با ۵۰ نفر کشته جمع و جور کند.
در ضمن این حقیر٬ با احترام٬ انتقاداتی را هم به ایشان دارم که شاید بعدها گفتم. همیشه در ذهن خودم مسئله انتقاد به بزرگان مملکت را اینگونه حل می کنم که مطمئنا آنان اطلاعات و معلومات خیلی بیشتری از من عادی دارند و مبنای تصمیم گیری های آنان است. من چون همه چیز را نمی دانم٬ همه چیز را نمی فهمم.   

آقای دکتر احمدی نژاد
به نظرم بعد از رهبر٬ ایشان محبوب ترین شخص در ایران است. من شدیدا طرفدار ایشان هستم و رئیس جمهور محبوب من است. البته عیب و نقص هم دارد ولی به صورت کلی برای من الگوست. من شجاعت و هوش فوق العاده ایشان را تحسین می کنم. آقای احمدی نژاد بهترین رئیس جمهور دوران انقلاب اسلامی است که در حال حاضر پرچمدار جنبش مستضعفان ایران و جهان شده است. سیاست خارجی دولت او به من احساس غرور وطن پرستی را می دهد.مهم ترین چیز این است که طرفدار رهبر است و اطاعت پذیری دارد. شخصا به هزار و یک دلیل به آقای احمدی نژاد رای دادم ولی شاید اصلی ترینش این است که دزد نیست و برای خودش و بستگان نزدیکش چیزی نمی خواهد. باید توجه داشته باشیم٬ او بود که ما را از خواب گران بیدار کرد و ارزشهای انقلاب ۵۷ را به یادمان آورد. او بود که تلنگر "اندیشه مهدویت" را به ما زد. احمدی نژاد مانند "یک آدم عادی" است که به عنوان اولین نفر توانست در سیاست پیچیده ایران وارد شود و در مبارزه با امپراطوری اشرافیت و قدرت طلب٬ به سطح اول سیاسی مملکت برسد. خدمت گذاری ایشان بر هیچ کس پوشیده نیست و در ضمن تایید رهبری را هم دارد و این در پیشرفت امور خیلی مهم است.

حجة الاسلام و المسلمین آقای هاشمی
شاید پیچیده ترین آدم سیاسی صد ساله اخیر ایران باشد. ایشان از مبارزین اصلی نهضت و از دوستان قدیمی رهبر است. لیست بلند بالایی از مسئولیت داشته است و همکنون هم دارد. آقای هاشمی در عرصه سیاسی کشور قدرت زیادی دارد و از طرفداری بسیاری از مسئولین سیاسی هم بر خوردار است. این دوستان و آشنایان در تمام بدنه نظام نفوذ دارند تا حدی که مثلا برای بستگان ایشان مصونیت قضایی ایجاد شده است(سیاسیونند دیگر٬ به جای تکلیف گرایی٬ دنبال فرداهای سیاسی خودشان هستند). به نظر من آقای هاشمی در بین توده مردم محبوبیت خاصی ندارد و به اصطلاح٬ دل خیلی ها از دستشان خون است. باید در نظر داشت که وی مبدع بسیاری از نظریات بزرگ سیاسی و اقتصادی بعد از انقلاب بوده است. برای من آقای هاشمی به دو دوره زمانی تقسیم می شود٬ قبل از سال ۸۴ و بعد از آن. "چرا" های بسیاری در ذهن من شکل گرفته است که مربوط به عملکرد متناقض ایشان در این دو دوره است. من نمی فهمم که شخصیتی مثل ایشان٬ چرا مصالح خود و اطرافیانش را بر مصالح انقلاب و مردم ترجیح داده است؟! به هر حال در مورد آقای هاشمی٬ من از رهبر جلو نمی زنم و مطمئن هستم که ایشان خودشان بهتر می دانند در این مورد خاص چگونه تصمیم گیری کنند.

***

زیاده عرض شد و فکر کنم که فعلا همین قدر برای آشنایی من و شما کافی است.
ببخشید دیگر٬ من فقط "یک آدم عادی" هستم٬ همین.
درخواست مهم بنده یادتان نرود.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/29ساعت 19:22  توسط مهدی، یک آدم عادی!   | 

به رسم ادب

دوست دارم تا در اولین مطلب خودم به معرفی وبلاگهایی بپردازم که آنها را دوست دارم. این عزیزان از قدیمی های وبلاگستان هستند و به رسم ادب باید احترام بزرگتر را به جا بیاورم. البته این نکته را هم بگویم که اینگونه وبلاگها برای من یک نوع انگیزه بودند در وارد شدن به این دنیای عجیب و غریب!

***

وبلاگ "آهستان"

نویسنده این وبلاگ آقای امید حسینی از مشهورترین و حرفه ای ترین وبلاگ نویس های دنیای مجازی هستند. به نظر من آقای حسینی یک ژورنالیست حرفه ای است. زود به زود مطالب جدید می نویسد و موضوعات روز را هم پوشش می دهد. همه نوع مطلب سیاسی هم دارد. دیدگاه های سیاسی ایشان در خط نظام و ولایت است. آهستان به طور کلی مخالف جریان فتنه هست و مقالات بسیار جالبی هم تا به حالا درباره قضایای بعد از انتخابات نوشته اند. جالب اینکه من وقتی وبلاگ ایشان را می خوانم، انگار که خودم این مطالب را نوشته ام. نکته دیگر کامنت های این وبلاگ است. در این قسمت مدت هشت ماه است که بحث های مختلف و بسیار جالبی از طرف خوانندگان مطالب مطرح می شود. دو گروه مختلف، از دو نوع جریان فکری متفاوت در این مکان در حال کشتی گرفتن درباره عقاید هم هستند. تمام مطالب آهستان برای من قابل قبول و منبع اطلاعاتی به شمار می رود بغیر از ...

بغیر از مطالبی که اخیرا آقای حسینی درباره آقای احمدی نژاد و نوع نگرش به ایشان مطرح کردند. برای من خیلی تعجب آور است که آهستان، آقایانی مانند مطهری یا لاریجانی را بر رئیس جمهور ترجیح می دهند! برای من ابهام ایجاد شده است که ایشان چگونه این مسئله را مطرح کرده اند و آن هم در این شرایط سیاسی! البته آقای حسینی اهل منطق است و قول داده است که دلایل نظریه شان را هر چه سریع تر مطرح نمایند و من هم شدیدا منتظر شنیدن ادله ایشان هستم چون تا به حال حرفی به دور از منطق از این وبلاگ ندیده ام.

  http://ahestan.wordpress.com/

***

وبلاگ "۲۲ خرداد ۸۸، وبلاگ نویس شهر ما"

نویسنده این وبلاگ آقای علی میرزایی است. ایشان یک شاعر خوش ذوق و البته سیاسی است. شعرهایی ساده و صریح دارد که چاشنی طنز هم در آن موج می زند. مسائل سیاسی را خیلی راحت در قالب شعرهایش مطرح می کند و البته زبان هنری تند و تیزی دارد. نکته دیگر اینکه، اولین وبلاگ ایشان را در بلاگفا مسدود کردند و برای من خیلی جالب بود که بلاگفا مطالب در خط نظام و محترمانه ایشان را چطور و با چه دلیلی سانسور کرد؟ در حالیکه همین الان صدها وبلاگ با توهین های ناجور بر علیه این نظام و مقامات عالی آن باز هستند. در ضمن آقای میرزایی به کامنت های مخالف خود بسیار جالب جواب می دهند و اگر جواب های ایشان را در آن وبلاگ شهید شده اش می خواندید، کلی حال می کردید.

http://22k1388.wordpress.com/

***

وبلاگ "ظهور بسیار نزدیک است"

نویسنده این وبلاگ آقای علی اصغر است. همین الان بگویم که این وبلاگ اصلا برای دوستان سبز توصیه نمی شود. در عوض شدیدا برای دوستان طرفدار ولایت و آقای احمدی نژاد توصیه می کنم که مطالب این وبلاگ را حداقل یک بار هم که شده ملاحظه کنند. با ورود به این وبلاگ وارد دنیایی جالب و هیجان انگیز می شوید که نوید آینده ای کاملا روشن و شفاف را می دهد. آقای علی اصغر با تطبیق روایات و احادیث اسلامی با موقعیت ها و اشخاص امروز، نتیجه گیری های بسیار جالبی کرده است. البته این نوع نگرش چند وقتی می شود که در بین افراد مختلف به وجود آمده است. منظورم این است که این نوع عقاید را در جاهای دیگری هم شنیده ام. به طور خلاصه عرض کنم که ایشان با توجه به عوامل مختلف، بدون مشخص کردن زمان خاصی، ظهور آقا امام زمان ( عج ) را بسیار نزدیک می دانند. در این وبلاگ با دنیایی متفاوت مواجه می شوید که آقای خامنه ای را سید خراسانی، آقای احمدی نژاد را شعیب ابن صالح، سید حسن نصرالله را سید یمانی و ( ... ) را مصداق تطبیقی سوفیانی می داند. دنیایی زیبا و امیدوار کننده که البته همه بر پایه نقل و حرف است و اثباتش برای خودمان بسیار مشکل است. البته حقیقت یا باطل بودن حرفها و فرضیه های ایشان اجبارا حداکثر تا چهار سال دیگر مشخص می شود و همه چیز معلوم می گردد. یک بار دیگر به دوستداران آقای خامنه ای و احمدی نژاد توصیه می کنم که اینجا را حتما ببینند. نا گفته نماند که ایشان ما را هم حالی به حولی کرده است.

 http://www.u313.blogfa.com/

***

وبلاگ "قطعه ۲۶"

نویسنده این وبلاگ آقای حسین قدیانی است. حتما تا به حال نام ایشان را شنیده اید، هنرمندی که قلمی بسیار توانا دارد. من نمی دانم که واقعا ایشان این همه لغت را از کجا می آورد و چگونه پشت سر هم ردیفشان می کند؟ خیلی زیبا می نویسد و من بعد از خواندن نوشته های ایشان حالات مختلفی پیدا می کنم. یک بار می خندم، یک بار گریه می کنم، نوشته های ایشان به راحتی با احساسات آدم رابطه برقرار می کند. البته ایشان فرزند شهید هم هستند و قطعه ۲۶، همان مدفن پدر بزرگوارشان است. آرزو می کنم که یک روز بتوانم مثل ایشان بنویسم. ( چیه؟! آرزو که بر جوانان عیب نیست! )

  http://ghadiani.blogfa.com/

***

وبلاگ "میر حسین موسوی موجودی مضحک ۵"

نویسنده این وبلاگ یک آدم خوش تیپ و خوش هیکل است که نام "آنتی مضحک" را برای خود برگزیده است. با دیدن عکس او و معرفی وبلاگش حتما جذب مطالبش می شوید. این دوست عزیز و بسیاری از هموطنان دیگر ما ثابت می کنند که انقلاب و امام (ره) و رهبر و احمدی نژاد، فقط مال ریشوها و بسیجی ها نیست و دایره طرفداری از ارزشهای اسلام و ایران فقط به ظاهر آدم ها منحصر نمی شود. به هر حال مطالب طنز ایشان را حتما ببینید، در نوع خود بسیار جالب است. جالب تر از همه اینکه، چهار وبلاگ قبلی ایشان را بسته اند و آن هم کاملا با دلایل قانونی!! ولی این دوست شجاع و سخت کوش، دوباره یک وبلاگ دیگر را با همان نام راه اندازی می کند. فکر کنم که سابقه شهادت مجازی ایشان در اینترنت، از همه مجاهدان مجازی بیشتر باشد.

 http://www.dozdehokoomat.blogfa.com/

***

البته چند تا وبلاگ دیگر را هم دوست دارم ولی مطمئنم که طولانی شد و سرتان درد آمد. شاید وقتی دیگر از علاقه مندی های دیگر بنویسم.  

+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/17ساعت 0:41  توسط مهدی، یک آدم عادی!   | 

فکر کنم اسمش، "اولین پست" است.

 

سلام

من مهدی هستم، یک آدم عادی!

هر چه قدر فکر کردم که خودم را در قالب یک جمله ( اسم وبلاگ ) باید چطور معرفی کنم، بیشتر از این به ذهنم نیامد! به هر حال این هم از معذورات دنیای مجاز است دیگر! یک کم بیشتر درباره خودم توضیح می دهم تا اگر از آمدنتان پشیمان شدید، همین الآن بروید که وقتتان هم گرفته نشود! 

یک مسلمان، یک شیعه، یک ایرانی، یک تهرانی، یک جوان، یک مجرد، یک منتظر، یک ...

ای بابا! چی بگم دیگه؟ هزار تا یک ... میشه گفت. یکی نیست بگه چی داری میگی؟! حالا انگار کی هست؟ بگو حرفت چیه؟ چی میخوای بگی؟

واقعا هنوز خودم تو این فکرم که چرا این وبلاگ را افتتاح کردم؟! شاید بعدا به یک نتایجی رسیدم. به هر حال بیشتر دوست دارم درباره سیاست بنویسم. البته از نظر مخ کاملا عادی خودم!

در ضمن یکی از اصلی ترین دلایلم برای افتتاح اینجا این است که رفقایم همیشه به من می گویند: "بسه دیگه، سرمون رو خوردی! چقدر بحث سیاسی می کنی؟! خفه شو دیگه! برو یک وبلاگ بزن مزخرفاتت رو اونجا بنویس" ( نقل به مضمون ) 

این آخرین پیشنهاد رفقا باعث شد که فکر کنم این بنده خداها آنچنان هم بد نمی گویند. هر کس خواست می خواند، هر کس هم نخواست روی خروج کلیک می کند و یا علی.

پس با صدای بلند اعلام می کنم : بنده نه نویسنده هستم، نه وبلاگ نویس! اصلا ما را چه به این کارها؟ ادعای هیچ چیزی را هم ندارم!

من فکر می کنم که اگر حتی یک نفر هم از اینجا خوشش بیاید، من باید ادامه دهم حتی برای آن یک نفر. امیدوارم که در آینده حداقل یک نفر از اینجا لذت ببرد! 

ان شاء الله که اول خدا و دوم شما در این راه به من کمک می کنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/11/01ساعت 18:30  توسط مهدی، یک آدم عادی!   |